بعضی آدما با زنانگی پیوند خوردن !

اگه از خواننده های وبلاگ من باشی ، متوجه میشی من از اون دسته دخترهایی هستم که به ندرت تریپ 

زنانه دارن . از اون دسته که نقش های کلیشه ای یه زن رو توی جامعه قبول ندارن و دوست دارن زندگـــــی

مستقل خودشون رو بدون حضور مرد به شکوفایی برسونن . حالا این شکوفایی هم میتونه تو شغل باشه 

هم تحصیل و هم موارد بیشتر . 

ولی بعضی وقت ها ، خیلی کم ، پیش میاد که حس زنانه به من هم دست میده . از اون حس هایی که به 

نقش کلیشه ای زن فکر میکنم ، خودم رو در اون نقش میبینم و لذت میبرم ! به ندرت پیش میاد این حس 

درون من اتفاق بیفته . انقدر کم که تا حالا به تعداد انگشتای دستم نرسیده شمارش. 

امروز رفتم مطب دکتر . قبل از اینکه برم داخل ، خواهرم بهم با شوخی و مسخره بازی گفت : دکتره مجرده :)

منم ازون لبخندای عاقل اندر صفیح تو دلم زدم که خب که چی که مجرده :((

رفتیم داخل یه دکتره بود با یه هیکل مهیییییییب و موهای فرفری خرمایی ، لبای درشت و صورت شیش تیغ . 

وارد اتاق که شدیم اصلا به من نگاه هم نکرد . ولی پیش پای خواهرم بلند شد و چون خواهرم از کادر 

بیمارستانه ، با هم احوالپرسی کردن . تو نگاه اول قیافش اصلا به دلم ننشست . ولی طول مدتی که تو 

اتاقش بودم انقدر نرم و با لطافت ، انقدر مودب و با وقار ، انقدر با لحنی پر از درک و فهمیدن صحبت کرد که 

همونجا دلم خواست یه آدمی مثل همین دکتره رفیق راه زندگیم بشه . 

همونجا دلم میخواست برگردم بهش بگم : من اصلا اهل ازدواج نیستم ولی شما خیلی خوبین . میشه من 

همسرتون بشم ؟؟؟؟ ینی از تفکرات خودم کف بر میشم و خندم میگیره . 

ازونجایی که من همیشه تو تخیلاتم دستم بازه ، تو راه برگشت نشستم و رفتم تو رویا . اینکه خب چشمامو 

میبندم و تصور میکنم که همسر اون آقا دکترم :

یه حس زنانه ی خیلی خوب و با نشاط میشینه تو وجودم . احساس رضایت از زن بودن و زندگی کردن . 

تمایل به داشتن فرزندی که موهاش شبیه باباش فرفری باشه . تمایل به سفر با همسر عزیز . همخونی

یه آهنگ عاشقونه تو جاده. تمایل به درست کردن غذاهای لذیذ ، کتاب خوندن ، در حالیکه همسرجان 

دارن بغل دستم از چایی که براشون آوردم میل میکنن. تمایل به انداختن عکسهای دسته جمعی تو فامیل 

و دیدن اینکه کنار همچین آدمی هستم . تمایل به رقصیدن . تمایل به ناراحتی های بعد از دعوای زن و شوهر

و ناز کردن . 

این ها حس هایی بود که اون لحظه با تمام وجودم دلم خواست تجربه کنم . خدایا دعا میکنم روزی کسی

رو نصیب ما کنی که از بودن در کنار هم سرشار از آرامش باشیم ، از خود واقعیمون بودن خجالت نکشیم ،

خداوندا ، قسمت ما کسی باشه که حسای خوب با اون تو وجودمون سرازیر بشه ، همو بفهمیم ، احترام 

بزاریم به هم و محبت بی شائبه داشته باشیم . 

پروردگارا ، تو احساسات همه رو بلدی ، دعا میکنم همه ی ما در کنار کسانی باشیم که احساسمون رو بلد

بشن و اونجور که ما میخوایم دوسمون داشته باشن ...

خدایا آمین . 

همش زیر سر این تیروئید بوده

این مدت خیلی بی اعصاب بودم . خواب درست و حسابی هم که نداشتم . تو باشگاه نفس کم میاوردم . 

خواهرم گفت بیا یه آزمایش خون بده تا ببینیم چته . بله رفتیم و دیدیم کم خونی و کم کاری تیروئید ، بسیار

بیشتر از حد نرمال !!!

که من دلیل این حال نامعلومم رو ، سرگیجه هارو ، بی خوابی ها و کلافگی ها رو فهمیدم . 

پ.ن: از کسایی که وسع مالی دارن خواهش میکنم به تغذیشون دقت کنن . آدم وقتی مریض میشه تازه 

میفهمه میتونست با تغذیه درست جلوشو بگیره . 

تو رژیم غذاییتون مخصوصا اگه خانوم هستین حتما موارد زیر رو داشته باشین :

جگر، گوشت قرمز ، ماهی و میگو 

بستنی ، ماست ، شیر ،آب میوه های خونگی مثل( شیره انگور ، آب طالبی ، آب پرتقال)

هویج ، کاهو ، کلم بروکلی ، گوجه فرنگی 

عدس ، عدس ، عدس 


من اگه یه روز مادر بشم

البته که من هیچوقت جدی به مادر شدن فکر نکردم . چون فکر میکنم خودم هیچوقت بزرگ نمیشم و همیشه 

بچه خواهم موند . ولی اگه اونروز برسه و دنیا بخواد که من مادر بشم ، سعی میکنم قبلش یاد بگیرم که محیط

خونه رو برای پرورشش آماده کنم . قطعا بچه ی من هم کمبود هایی خواهد داشت چون من انسان کاملی -

نیستم . ولی حداقلش سعی خواهم کرد در حد وسع و توان مالی خودم ، براش یه اتاق درست کنم که توش 

راحت باشه . آرامش داشته باشه و خوب بتونه درس بخونه . اتاقی که تابستونا گرم نباشه و زمستونا سرد . 

هر ماه توی جیبش پول بزارم و تشویقش کنم وقتی به سن معین رسید کار پیدا کنه و مستقل بشه . قول -

نمیدم که آدم ثروتمندی بشم ، ولی قول میدم   هر از گاهی با بچم بریم و بستنی بخوریم . بریم پارک . حرف 

بزنیم . قول میدم هر فصل بچم رو ببرم بازار و بگم خب بیا خرید کنیم ! 

نمیدونم پسر دار بشم یا دختر دار. فرق چندانی هم برام نداره ولی اگه دختر دار بشم خوشحال خواهم شد

چون ساعتها میتونم موهاشو نوازش کنم ... حتی وقتی بزرگ شد . میتونم به تک تک اجزای صورتش نگاه 

کنم و بخاطر زیباییش تحسینش کنم . مدام بهش بگم که برای من زیبا ترینه . شب ها باهم توی بالکن 

بشینیم و چایی بخوریم و اون از نگرانی هاش بگه ... گوش کنم و مثل یه رفیق سعی کنم با هم فکری راه 

حل پیدا کنم . دوس دارم بچم به من افتخار کنه . قول میدم یه مادر باسواد و شاغل و خوشتیپ بشم . 


من برای پدر و مادرم زیاد بچه ی مهربونی نیستم . و میدونم نباید انتظار داشته باشم بچم هم با من مهربون 

باشه ...بخاطر همین هیچوقت به بچه دار شدن فکر نمیکنم ولی الان  اینا رو نوشتم تا یادم بمونه که من در 

برابر بچه ای که به دنیا میارم مسوولم . اینطور نیست که یه بچه به دنیا بیاد و من از نیاز هاش آگااه نباشم .

 اینطور نباشه که بگم آره ! خب من بهش نون میدم میخوره ،خرج تحصیلشم میدم ، جا خواب هم که داره ، 

پس نیاز دیگه ای نداره ! من دوست ندارم بچم خصوصا دخترم ، تا وقتی مستقل نشده احساس سربار بودن 

بهش دست بده . نمیخام  دائم بزنم تو سرش که دارم خرج تحصیلت رو میدم فلان میکنم بسار میکنم برات ! 

خیلی به عزت نفس بچم احترام میذارم . حتی الان که نیست . دوست دارم پناهش باشم ، نه اینکه از 

خانواده فراری بشه . دوست دارم تعطیلات تابستونیش که از دانشگاه میاد خونمون ، انقد بهش خوش بگذره 

که وقتی داره میره دلتنگ بشه . یا اگرم من فقیر باشم و نتونم به تفریحاتش برسم ، سعی میکنم انقدر 

محبت و آرامش توی خونه باشه که تعطیلات تابستونی رو تو آرامش سپری کنه . کتاب بخونه و بعد از ظهرا

باهم بریم قدم بزنیم .... 


فکر کردن به آینده و یه بچه خیلی منو میترسونه . چون من خودم خیلی چیزهایی که هم سن و سالام دارن 

رو نتونستم به معنای واقعی داشته باشم . من خودم نتونستم تو محیط خانواده خوش بگذرونم و وابسته ی 

خانواده باشم . اینکه چنین موقعیتی بخوام برای بچم بوجود بیارم یکم از نظر خودم محال بنظر میرسه . ولی 

امیدوارم اگه روزی دنیا خواست و خداوند به من فرزندی داد ، در محیط خانواده احساس ارزشمندی ، شادی 

و آرامش رو حتما تجربه بکنه . و در ضمن یه اتاق خوب و خشگل و دنج هم داشته باشه . 

این بود انشای من . 


صادق نیستیم

ما آدمها هم دنیای عجیبی داریم . توی ترانه هامون از عشق میخونیم ولی توی رابطه هامون صادق نیستیم . 

ما آدمها می ترسیم از گفتن احساسات واقعیمون . از گفتن نیاز هامون . بخاطر همین هم توی رابطه ها تبدیل

به بازیگری شدیم که براحتی میتونه نقش های مختلف رو بازی کنه . 

یکی از تنهایی فرار میکنه ، تو رابطه نقش یه آدم مظلوم و زخم خورده رو بازی میکنه تا ولش نکنن . 

یکی نیاز جنسی داره ، نقش یه دوست روشنفکر رو بازی میکنه که انگشت ملامت بسمتش نگیرن . 

یکی به پول ،مقام ، دانش تو نیاز داره ، نقش یه عاشق رو بازی میکنه تا تو اونا رو ازش دریغ نکنی !

باور کنین زندگی انقدرا هم شوی جالبی نیست که بابتش نقش های خودمون رو کنار بزاریم و نقش هایی که

اصلا به ما ارتباطی ندارن رو بازی کنیم . پس کی خودمون باشیم  ؟؟؟

و این قسمتش رو برای خواننده های خانم و خودم مینوسیم :

آهای دختر خانم! بقول دوستان ، زیباییی تو توی دست نیافتنی بودنته ... تا آدمتو نشناختی خودتو ، احساستو

خنده هاتو ، حراج نکن . چون یه لحظه ی مزخرفی هست ، که متوجه میشی تموم لحظه هایی که با تمام 

وجود فکر میکردی واقعین ، رنگ میبازن و یهو جلو چشات فرو میریزن . من یه دخترم و اینو خیلی خوب میدونم

هیچ چی بی دلیل نیست !

بعضی وقتا یه اتفاقایی تو زندگی آدم میفته که آدم اون لحظه متوجه اش نیست . منظور من اتفاق های گنده

 نیس اتفاقایی مثل دیدن یه نفر که حتی نمیشناسیش ، شنیدن یه خبر که اهمیت زیادی نداره ، یاد گرفتن یه 

چیز که خب لازم نیس یاد بگیری ! 

من به این نتیجه رسیدم که تو زندگی من این اتفاقا بی دلیل نمیفتن . من سعی میکنم با دقت بیشتری به دنیای 

اطرافم نگاه کنم . یادم باشه #هیچی_بی دلیل_ نیست

این فکر رو از وقتی تو خودم تقویت کردم که قانون رزونانس رو شنیدم :

قانون رزونانس میگه دنیا از مولکول ها تشکیل شده که کنار هم دارن میلرزن . این ارتعاشات منبعش انرژیه . وخب

روح انسان هم طبق آزمایشاتی که انجام شده ماهیتی مثل انرژی داره و حتی قوی تر . روح ما به هر چی گرایش

داشته باشه ، همون انرژی رو به محیط متصاعد میکنه . انرژی متصاعد شده به مولکول ها انتقال پیدا میکنه و با

قانون رزونانس تو کائنات می چرخه . اینطوریه که اگه مثلا شما "پاریس لاور " باشین ، روحتون فرکانسشو 

میفرسته و پاریس دریافتش میکنه و مولکول هاش به شما انرژی رو که فرستادین رو برمیگردونن . اینجوریه که 

خیلی اتفاقی پوستر پاریس رو میبینید و می خرید . یا خیلی اتفاقی دوستتون کادویی میاره که روش علامت 

برج ایفله یا حتی تلویزیون رو که روشن میکنید دارن از پاریس میگن ! 

اگه فرکانس هاتون خیلی شدید باشن و بخت با شما یار باشه ، یه روز پاریس جایی میشه که توش قدم 

میزارین . پس بهتر نیست فرکانس خوب بفرستیم ؟؟؟ فرکانس بد نفرستیم . نفوس بد نزنیم . با در نظر 

گرفتن همه ی بدی های دنیا ، به احتمالات خوب هم فکر کنیم . 

همین :)

گربه آزاری

مرداد تولد پدرمه و من میخواستم براش یه کمربند جدید کادو بخرم . با اینکه پولم ته کشیده و هر چی داشتم رو قرار بود بزارم واسه کادوی بابام ، بازم برام نوش بود . ولی امروز رفتاری از بابام دیدم که منصرف شدم . راستش بیان کردنش یکم برام سخته . تو خونه ی ما زیاد خشونت دیده نمی شه . ته ته اش یه جر و بحثه . ولی امروز قضیه فرق داشت . بابام به شدت از گربه بدش میاد . این اواخر هم یکم بی پولی و نبودن مستاجر واسه اجاره ی یه واحد از آپارتمان ، حسابی کلافش کرده . من کاملا میفهممش ولی حرکت امروزش اصلا برام هضم نشد . 

قضیه اینطوره که جدیدا یه گربه ی بی سرپناه به ما پناه آورده . خیلی لاغره . به مراقبت و غذا نیاز داره . من همیشه وقتی غذامون اضافه میاد یه مقداریشو میبرم میدم بهش . اسمشو گذاشتم سیما . سیما خیلی مودبه و اصلا داخل خونه نمیاد . تو بالکن میشینه و انقد میو میو میکنه تا برم و بهش غذا بدم . امروز هم طبق معمول میومیو کرد و من ته مونده ی عذای ناهار رو بردم دادم بهش . کم کم داشت بهم نزدیک میشد و انگشتام رو موهاش سر میخوردن که بابا از در حیاط سر رسید . همینجوری یه چن لحظه با غیط بهم خیره شد و در کمال ناباوری کمربندشو باز کرد و هجوم آورد سمت منو سیما . سیما که فرار کرد . منم پاشدم گفتم شاید میخواسته سیما رو فراری بده . دیدم نه واقعا داره با کمربندش میاد سمت من . پاهام لرزید و گریه کردم . اگه مامان جلو نیومده بود یه کتک حسابی خورده بودم . 

خلاصه دلیل رفتار امروز بابام رو نمی دونم . ولی واقعا هنوز تو شکم . رفتم دسشویی و یه دل سیر گریه کردم . الانم حاضر نیستم برم بشینم پیششون و تو اتاقم هستم . از تصمیمم واسه خریدن کادوی کمربند کاملا منصرف شدم . چون اگه یبار دیگه تصمیم بگیره اینجوری به سمتم هجوم بیاره ، کمربند کهنه قطعا دردش کمتر خواهد بود.

آدمهای مثبت توی زندگی

چند وقتیه پست نذاشتم . همه ی مطالب تلنبار شدن توی مغزم و هر لحظه دارن از لب و لوچش میریزن بیرون . 

امروز دوست دارم راجع به آدمای مثبت بنویسم . آدمای مثبتی که وارد زندگیم شدن و باعث شدن استانداردهای

واقعی خودم که تو گوشه کنار مغزم مخفی شده بودن و میترسیدن خودشون رو نشون بدن ، یهو ظهور کنن شایدبرای توی خواننده ، این استاندارد ها احمقانه باشه ، ولی برای من نویسنده این طور نیست . 

اگه بخام رک باشم ، من آدم بلند پروازیم . آدمی که رویاهاش هیچ سقفی نداره و وقتی بهشون فکر میکنه، ساعت ها برای رسیدن به اونا دنبال راه و روش میگرده و خواب شبانه براش حروم میشه . وقتی یه راهی پیدا کرد ، بلند -  میشه و با تمام قوا به سمت هدفش میدوعه . از نفس هم نمیفته . 

حالا شما تصور کنین یه همچین آدمی رو توی حصار بزارن . فکرش رو محدود به شرایط خاصی بکنن . چه اتفاقی واسه همچین آدمی میفته ؟ بله درسته . اون آدم کم کم میمیره و یکی که اصلا شبیهش نیست از درونش متولد میشه . یکی که برخلاف اون آدم قبلی ، هیجان نداره . سختی های زندگی سلاخیش کردن و همینجوری داره ادامه میده تا اگه شد به یه جایی برسه . طبیعیه این آدم اصلا به فکر خودش نباشه ، به روحش غذا نده و نفهمه بیست ساله بودن "یعنی چی ؟؟؟؟" . طبیعیه این آدم به حصار هایی که دور خودش کشیده فکر کنه و رویاهاش نتونن تا بالاتر از سقف اتاقش برن . 

میدونم الان خیلیا میان میگن که آره آدم تا خودش نخاد محدود نمیشه و این حرفا . نه . این بحثا نیست . آدم خیلی تاثیر پذیره . مخصوصا اگه از سن کم ، بدون اینکه هیچ ایدئولوژی راجع به زندگی داشته باشه ، توسط کسایی احاطه بشه که رویا هاشو می بلعن . مخصوصا اگه یه چشم بند جنسیت بهش بزنن و بگن تو ساخته شدی واسه این کار چون تو زنی !!! باید تو این چارچوب حرکت کنی .

خب بگذریم ، حتی اگه شما با نظر من موافق نیستین ، من بشدت با نظر خودم موافقم . چون تو زندگی من صادقه . سه سال آدمهای اطرافم ، کسایی بودن که رویاهامو محدود کردن . اطرافم کسایی بودن که نقش تیپیکال رو برای یه زن در نظر گرفته بودن و با همون ادامه میدادن . اما امسال قضیه فرق کرد . 

تو اتاق جدیدم ، با دختری آشنا شدم که اسمش آرزو بود . لاغر اندام ، قد بلند و اهل مطالعه .بنظر بقیه ی دوستام ، این آدم زیاد نرمال نبود . راست هم میگفتن چون واقعا نبود . اون آدم یه آدم خیلی بزرگ بود . که تونسته بود به محدودیت های مغزش غلبه کنه . سختی های زیادی تو زندگیش داشت ولی همش باعث شده بود که اون قوی تر و قوی تر بشه . درسته یه جاهایی با عقایدش موافق نبودم . ولی بهم یاد داد که زندگی میتونه بعد های دیگه ای هم داشته باشه که با "کتاب خوندن به دست میاد" . 

از آرزو که بگذریم ، میرسیم به بهار . بهار یه دختر سبزه ی ریزه میزه اس . اهل دیار اصفهان . تو این یکسالی که باهاش هم اتاقی بودم ، بهترین سنگ صبور بود . کسیکه با همه ی دیوونه بازی های من همراه شد ، پا به پای من غصه خورد و استرس کشید . با انگیزه درس خوند و همراهم شد ، و حرف های آروم و منطقیش مثل آبی روی آتیش درونم ، آرومم کرد . اون بهم یاد داد که باید کسی رو دوست داشت که ارزش دوست داشتن داره . کسی که لایق عشق یه دختر باشه و بهش احترام بذاره . 

بهار اومد و تو زندگی من موندگار شد . ولی من با یه آدم فوق العاده ی دیگه هم آشنا شدم و اون اسمش الهه بود . یه دختر قد کوتاه بور . اهل خطه ی سبز شمال . الهه رو من تو بحث انتخابات شناختم . موقعی که میرفتم اتاق دوستم " حدیث" تا متقاعدش کنم به روحانی رای بده شناختمش :))

سمت و سوی فکریمون خیلی باهم یکی بود . الهه اولین آدمی بود که اون استاندارد های قایم شده تو مغزم رو بیدار میکرد و به سمت ظهور میکشوند . حرف های ما ، فکر های ما کاملا توسط همدیگه دریافت و فهمیده میشد کامــــــــــــــــلا !!! دوستی من با الهه همینقدر عجیب بود که دریافت سیگنال از یه سیاره ی دیگه . مدتها بود که هیچ کس رو انقدر درک نکرده بودم و هیچ کس انقدر منو درک نکرده بود . مدتها بود توی نقش تیپیکالم گندیده بودم . الهه که اومد ، دستم رو از منجلاب بیرون آوردم و با چشمای نگران به دنیای دورو برم نگاه کردم . دیوونه بازی هامون ، خندیدن های نصف شبی ، فیلم هایی که دیدیم ، ماساژهایی که ساعت 12 شب شروع میشد و تا یک ، نوبتی ادامه پیدا میکرد . و درد دل هایی که از بعد از طهر امتحانات شروع میشد و هنوز تو سکوت خوابگاه و ساعت 2 نمیتونست تموم بشه !!! دردهایی که الهه تو زندگیش تحمل کرده بود باعث میشد من از خودم و ناامیدی هام خجالت بکشم . از اینکه ناشکری میکنم خجالت بکشم و برای ادامه دادن زندگیم به یه روش بهتر و اونجوری که خودم دلم میخاد ، بیشتر مصممم بشم . 

بعد الهه ، نیما ، یکی از شخصیت های تاثیر گذار زندگیم شد . از  شخصیت نیما هیچ  نمیگویم . ولی از علائقش چرا . مدتها بعد از زندگی توی غار تنهایی تاریکم که با روح سرگردان آدم های منفی پر شده بود ،  بالاخره یکی پیدا شد که ندای افسرده رو به زندگی پر از هیجان و آدرنالین برگردونه . نیما کسی بود که هر سه زبان من رو فهمید . با من استانبولی صحبت کرد ، انگلیسی صحبت کرد و فارسی و زبان مادری خودم رو .آدم خیلی بهتر میتونه با یه نفر ارتباط بگیره وقتی به چند زبان بتونه باهاش صحبت کنه . ما شب ها تا ساعت ها از رویاهامون حرف زدیم . و فکر هامون رو به هم گفتیم . تله پاتی های زیادی که برقرار شد و همسویی فکری ، باعث شد ما دوستای خوبی برای هم باشیم . نیما یه ورزشکار از آب در اومد . والیبالیست ، فوتبالیست و کوهنورد !!! وقتی از تجربه های کوهنوردیش میگفت نفسم توی سینه حبس میشد و با تمام وجود میخواستم من هم یه کوهنورد بشم . (داخل پرانتز بگم که من اولین بار 5 سالم بود با خواهرم رفتیم کوهنوردی و اونجا من عاشق کوه شدم . بزرگ تر که شدم هیچ وقت نتونستم برم کوه چون خانوادم زیاد اهل طبیعت گردی نیستن و محدودیت های زیادی برای یه دختر جوان هست که تنها یا با رفقا بره کوهنوردی . ) خلاصه این آدم هم باعث شد که من بفهمم روحم چقدر گرسنس  من مدتهاست که بهش نرسیدم . با خودم گفتم به جز کوهنوردی به چی علاقه دارم که میتونم انجامش بدم ؟؟؟ آها رقص اسپانیولی و آب . موقع امتحانات نیما برای من آهنگ های قری میفرستاد و من اونطوری رقص رو شروع کردم . وقتی اومدم خونه، جلوی مادر جان ایستادم و با تمام مخالفتش گفتم من باید برم کلاس شنا . با اینکه عاشق آبم ، خیلی هم ازش میترسم . با اینحال ثبت نام کردم و کلاس شنا می رم . از اونو هم میرم کلاس رقص زومبا . که به اسپانیولی خیلی نزدیکه . سر کار هم میرم ولی دیگه حجم کاریم مثل پارسال زیاد نیست که امونم رو ببره . اینا همش کار نیما بود . اگه نمیومد توی زندگیم ، انگیزه ی این کار ها حالا حالا ها تو من ایجاد نمیشد . استاندارد " داشتن یک مرد خوشتیپ ، با سواد و ماجراجو و دیوانه  در کنار خودم " ظهور پیدا نمیکرد . 

هووووووووووووف خیلی زیاد حرف زدم ... همش تو این مدت که نبودم تو ذهنم بود. 

خالی شد 

:)

مثل مامان و بابا

  • جودی آبوت
  • يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶
  • ۱۴:۳۹
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ینی وقتشه که منم کمی شاد باشم ؟؟؟

نمیدونم چم شده . چن شب بود نمیتونستم بخابم . امشب هم علاوه بر اون قلبم به شدت داره میزنه . بی جهت خوشحالم و احساس خوشبختی میکنم . از اون حال های خوبی که باهاش قادرم کوه رو هم جابجا کنم . دعا کنین برام تو ذوقم نخوره :) 

دعا کنین همه چی عاقلانهو همونجوری که صلاح خداست پیش بره :) 

دعا کنین دل من احمق نباشه :)

واسه امتحاناتمم دعا کنین :) 

راستی این پستو از گوشی میزارم شاید زیاد مرتب در نیاد

بزن و بکوب نصف شب

سلام 

بعد از یازده روز یکی از نمره ها اومد و حدس بزنین من چند شدم ؟؟؟؟

بیسسسسسست :)))

و الان با هم اتاقیم داریم به آهنگ ترکی "تولاما گلین " میرقصیم . 

اینجا قزوین ، ساعت 1:48 دقیقه ی بامداد ^_^