کافه اردیبهشت

من فکر میکردم تولد بیست سالگی باید خاص باشه ولی نه دیگه تا این حد :)

امروز یه نفر سورپرایزم کرد و حدود هشتصد کیلومتر کوبید اومد تا فقط روز تولدم

کنارم باشه ... خیلی حس خوبی بود . کاملا فهمیدم که من چقدر فرد با ارزشی 

تو زندگیش هستم . تولد بیست سالگیم بیست شد.

+اینجا رفتیم چای بابونه ، کافه اردیبهشت ...

محشر بود این کافه 

خوش آمدی بیست سالگی جان

الان دقیقا شدم بیست ساله . و من چقدر عاشق بیست ساله شدنم بودم . خیلی دوست 

داشتم این روز برسه و ببینم چه شکلی شدم :) امروز کلاس زبان داشتم . قرار بود کوئیــــز

بگیرم و چند صفحه ای هم کار کنیم . ولی رفتم دیدم بچه ها تدارکاتی برای تولد بنده  دیدن

که من در پوست خودم نگنجیدم ! البته جالبش اینجاست که تولد من  و یکی از زبان آموز ها 

دقیقا تو یه روزه و این باعث شد شور و هیجان بیشتری به این بیست سالگی  اضافه  بشه

حداقل چند ساعتی از تنش همون کار لعنتی اومدم بیرون و از زندگیم لذت بردم . اینم از مـا

که پشت دوربینیم و داریم این عکس رو برای شما میگیریم :)

اینجا هم که آرزو کردیم و شمع فوت کردیم 

فیلینگ آپست

امروز حدود 10 روز از درخواستم گذشته و هنوز به نتیجه ی مشخصی نرسیدم . هر روز میام 

و امیدوارم میکنن ، روز بعدش انقدر کارم رو طول میدن که از درخواستم منصرف میشم . ولی 

وقتی به هدف فکر میکنم چشمام برق میزنه . امیدوارم درخواستم رو قبول کنن و بتونم بـــــه

آرزوی قدیمیم برسم . هر کسی این متن رو میخونه لطفا دعام کنه . از ته دلش . میگن خدا 

دعای دوستان رو زودتر برآورده می کنه . 

چند قدم نزدیک تر

دیروز میشه گفت از پر مشغله ترین روز های دانشگاهیم بود ! شب قبلش که فقط سه ساعت خوابیده بودم ؛ 

دیروز هم از ساعت 8 تا 5 بعد از ظهر کلاس داشتــــم.از ته دل آرزو میکنم که آدمای خیرخواه ، به آرزو هاشون 

برسن . دیروز درگیر کاغذبازی های همون مورد پست قبلی بود .هی از این اتاق به اون اتاق می رفتم و کسی 

پاسخگو نبود . همه به هم پاس میدادن . منم بخاطر اینکه کارم باید تا قبل امتحانا حل بشه کلافه شده بودم .

 انقدر که رفتم بساط فلافل ولی بیشتر از دوسه گاز نتونستم بخورم . با دوستم مهسا رفتیم پپـــــــش یکی از 

مسئولای آموزشمون که واقعا کار راه بندازه .کاری که قرار بود تا هفته ی دیگه به تعویق بیفته ،تو دو سه دیقه 

به لطف ایشون حل شد . حالا منتظر چهارشنبم که شورا تشکیل بشه و مورد من بررســـی شه ... نفســـم 

تو سینم حبسه تا اون موقه...

از جمعه تا دوشنبه چهارسال مونده !

بعضی وقتا نوشتن سخت میشه . مخصوصا وقتی میخوای از اتفاقات آینده بنویسی و مطمعن نیستی اتفاق 
میفتن یا نه . از اینجایی که من وایسادم تا اونجایی که ممکنه بهش برسم بیشتر از 10 کیلومتر فاصله 
نیست . ولی اگــه بتونم ازینجایی که وایسادم ، برم جایی که میخوام بهش برسم ، چهارسال از زندگیم 
ذخیره میشه . خدایا میشـه بزرگترین آرزوم رو برآورده کنی ؟


دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
موضوعات
آرشیو مطالب