جوراب سوراخ

آموزشگاهمون عوض شده و تو جدیده باید کفشامونو درآریم بریم تو  . دیروز رفتم کلاس و با همه 

دیسیپلینی که تظاهر به داشتنش میکردم ، چشمم به جوراب سوراخم افتاد که انگشت بزرگه پام

ازونجا به زبان آموزا سلام میداد . خجالت زده شدم  . ولی با زبان آموزام همگی زدیم زیر خنده :)

فادر ایز لاولی

پدرم بی شک یکی از دوست داشتنی ترین های منه . امروز سر یه موضوعی باهم بحث کردیم

و من یکم خیره سری کردم . حرف هام منطقی بود ولی بابا کوتاه نمیومد . ازونجایی که بابام یکم

کینه شتریه ، فکر کردم شاید این قهر کوچولو دامنه پیدا کنه . امروز رفته بودم افطار خونه ی آنام

که بابا اومد دنبالم ، باهم رفتیم پارک ، بعدش برام از همون بستنیایی که خیلی دوس دارم خرید.

بعدشم عادی حرف زدیم . 

امیدورام اخلاقم یکم لطیف تر بشه :)

نتیجه مهم

  • جودی آبوت
  • پنجشنبه ۱۸ خرداد ۹۶
  • ۲۳:۵۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کار پر دردسر

دیدین یه وقتایی خیلی پولتون ته کشیده و دنبال کارین ؟ اون موقع کار سراغتون نمیاد :-/

امان از روزی که بخواین یکم تفریح کنین ، همون موقعس که میاد گریبانگیر میشه لعنتی .

دو روز اومدیم فرجه خوش باشیم مثلا :-(

بعضی آدما خاله زنک تر از اونین که فکرشو میکنن !

وقتی تو یه جمع یه بحثی پیش میاد و من تنها میمونم  ، خیلی احساس مزخرفی بهم دست میده. وقتی 
دوستای هم اتاقی و هم کلاسی مدام بهم تو ظاهر و باطن میگن خرخون ،خیلی ناراحت میشم . ولــــی 
همیشه سعی میکنم خودمو محکم نشون بدم . همیشه سعی میکـنم به ه درسخون بودنم و نمره هایی
 که میگیرم افتخار کنم . ولی هیچوقت تو درونم از این حالـــــت خوشحال نیستم . خیلی احساس تنهایی
 بده . اینکه تو هر جمعی کنار گذاشته بشی بده.هم بده و هم ترسناکه. نبودن یه حامی خوب تو محیط 
خوابگاه و دانشگاه قشنـــــگ برام احساس میشه. از پریروز باز احساس میکنم یه چیزی درونم شکسته . 
بخاطر همینه که از دوروبریام بدم میاد :(


چند وقتیه خانوم شدم !

این روزا دلم میخواد برم کلاس خیاطی و خیاطی یاد بگیرم . وقتی یه لباس خوشگل میبینم میگم ای کاش خودم 
بلد بودم و میدوختمش ! پیرهنای رنگاوارنگ دلم میخواد . از همونا که رنگ ملایم دارن با گل های ریز و برگ هــای
کوچولو ! دلم میخواد برم خرید کنم و بیام سرگاز  . یه عطر و بویی راه بندازم مثل همون موقع که مامان دلش آبـــ
میشد . بعد برم به گلای تو بالکن آب بدم . بعد از ظهر که شد پرده اتاقو بکشم ، درو قفل کنم و برم هواخوری .این
روزا دلم میخواد با نشاط زندگی کنم . لباس های رنگی بپوشم و حسابی بخودم برسم . من اینطور آدمی نبودم 
قبلا بیشتر دوست داشتم درس بخونم ، نت گردی کنم و بخوابم . حال کار های خانومانه رو نداشتم . فکر کنـــــم 
هوای بهار هورمونارو دسکاری میکنه ! یا شایدم واقعا خانوم شدم ! 

+ این عکسم با حال و هوای الانم ساخت!


خواب آشفته

دیشب تو یه کافه ی قدیمی با نور کم نشسته بودم . یه عینک گرد رو صورتم بود . خیلی وقت بود که
دست به کار های عجیب و خارق العاده نزده بودم . تقریبا یه آم معمولی ، مثل همه ، داشتم قهوه ام 
رو میخوردم که دوستم هرمیون رو دیدم . از دور براش دست تکون دادم . اومد نشست روبروم و حرف 
زدیم . از همون روزهایی صحبت کردیم که با اکیپ سه نفره ی دوستیمون کارهای عجیب غریب انجام
میدادیم . دلم خواست به اون دوران برگردم ، کتاب تام رایدل رو باز کردم و شروع کردم به خوندنش   .
هرمیون با بی میلی گوش داد و وقتی متن کتاب باعث شد یه اتفاق عجیب بیفته ، بهم گفت که دیگه 
نمیخواد اینجوری به دوستیمون ادامه بده . بهم گفت که دیگه از اینکارا خوشش نمیاد و میخواد زندگی
عادی داشته باشه . از روی صندلیش پاشد و رفت و در ادامه من فقط از دور میدیدمش . اون به مــــن
نزدیک نشد ، تا آخر خواب ! 
این یه خواب بود مثل همه ی خوابهایی که هر شب میبینم . ولی حس غمِ مفرطش باعث شد که تو
ذهنم بمونه و بتونم ثبتش کنم . تو خواب من هری پاتر بودم و بهترین دوستم ، "هرمیون " . خیلـــــی
برام عجیب بود که نفر سوم رابطه ی ما که خیلی وقته دیگه سراغ ما نمیاد "ران" بود که اصلا تو خواب
ندیدمش ! دیشب قشنگ حس میکردم که خوابم واقعیه و دوستم فرسنگ ها از من دور افتاده .سردی
رفتارش رو میدیدم و اینکه من سعی میکردم همش به طرف اون برم و اون هیچ تلاشی نمیکرد .شـاید
دیدن این خواب ها و فکر کردن به این مسائل برای یه دختری به سن من خیلی بچه گانه بنظر بیـــــاد
با این وجود من هنوز هم مثل "دوم راهنمایی" دوستان صمیمی ام رو دوست دارم . 
خیلی غصم میگیره وقتی میبینم این پیوند سه نفره به هم خورده و ما دوتا موندیم و اگه سراغ گرفتن
های من نباشه این دوستی دونفره هم انقدر کم رنگ میـشه که یه روز رنگ میبازه . بعضی وقت هـــا
به این فکر میکنم که ممکنه پیوند دوستی من و بهترین دوســتم ، یه پیوند عذاب آوره  . شاید از طرف 
من همه چی عالیه :) ولی از طرف اون نه :(
شاید یه چیزایی هست که تو این دوستی اون رو ناراحت میکنه ، چیزایی که به من نمیگه و همین ها
باعث میشه از من دورتر و دورتر بشه :,-(

فروریختن آرمان

بدتر از شکست میدونی چیه ؟ من میـــگم بهت  .  بدتر از شکست اینه  که آرمان هات فرو بریزه  . باورهات

فرو بریزه .  نه اینکه باورت سست  باشه  ،  نه اینکه آرمانت بد باشه  ،  نه ! فقط بخاطر این که   همه چی

اونجوری که چن سال بهت  گفته شده نبوده و تو باید  چیزای  دیگه  رو  آروم  آروم متوجه میشدی  ، ولـی

وضعیت  انقدر خوب و  استیبل  نشون داده میشده  که تو  نمیتونستی  بفهمی ،  حتی اگه   میدونستی ،

این اجازه رو به خودت نمیدادی که بفهمی !کسی که شکست میخوره رو بفهمین .   کسی که از باورهاش

شکست میخوره خیلی آدم تنهایی میشه.ممکنه هر شب تو سلول انفرادی خودش گریه کنه و صبح هاش

دیگه همون صبح های با نشاط قبلی نباشه . کسی که از باورهاش شکست میخوره ، یاد میگیره هیچ چیز

رو صدی صد قبول یا رد نکنه ،همینه که الان میگن وقتی یه موضوعی رو میشنوی صد در صد "آره"  یا  "نه"

نگو.چون تو فقط یه بعد ماجرا رو میبینی و ممکنه این ماجرا چندین بعد دیگه داشته باشه که میشه همون

نظریه معروف آیس برگ .

+ کسی که شکست عشقی خورده رو جور دیگه حمایت کنیم . نگیم چون یه نفر از زندگیش رفته این داره 

عذاب میکشه . شاید بخاطر رفتن اون فرد نیست . شاید بخاطر فروریختن باورهاش نسبت به اون فرده . 

+ کسی که عقیده مخالف با ما داره رو قبول اگر نکنیم ، لطفا رد هم نکنیم . چون شاید حق با اونه و ما از

 یه بعد نگاه میکنیم و فکر میکنیم حق با ماست . 


سفری دور و دراز دلم میخواهد

حس میکنم یه چیزی داره از دست میره بنام " رویا " . هر سال که میگذره و یســـــــال به زندگیم اضافه 
میشه ، احساس میکنم باید خیلی شاد میبودم ، باید سفر میکردم ، باید یاد میگـــــــرفتم ... ولی هیچ
کدوم محقق نمیشه . میگن آدمی که زیاد سفر کنه زیاد میفهمه ، زیاد لذت میـبره و زیاد بیاد آفرینندش
میفته . من عاشق سفرم . ولی متاسفانه جامعه ی ما به دخترا و زنا اجازه ی ســـــــــفر به تنهایی یا 
تو گروه دوستانه نمیده . اخیرا تعدادی از دختران سرزمین من شروع کردن به هیچـــــهایک کردن . کاری
که درسته سختی زیادی داره ولی لذت بخش هم هست . منم دلم میخاد هیچهایک کنم . دلم میـــخاد
برم کردستان . اورامانات ، همون جایی که عکسشونو میبینم و دلم میلرزه ولی نمیتونم برم . نمـیذارن.
دلم میخاد برم شهرهای جنوبی . جزیره هاش رو بگردم و کنار صخره های پر از خرچنگش عکس بگیرم.
دوس دارم کف پاهام خنکی آب ساحل لنگرود رو حس کنه ، و دلم تو مسجد های مینودر یزد و اصفـهان
پر بگیره . دلم میخاد برم ، ببینم که ایران چه شکلیه . چرا باید تو غار تکراری خودم بمونم ؟ تا کــــــــی؟
دلم میخاد دست دوستامو بگیرم و سه تایی بریم . تا جایی که میشه سفر کنیم و بگیم بخنــــــــــدیم . 
امیدوارم من و دوستانم روزی کاملا مستقل بشیم و بتونیم فارغ از بندهای فرهنگی و اجتماعی سفر
کنیم ... چون سفر لازمه ی حیات روحی انسانه که خانم های جامعه ی ما باهاش نا آشنان .پ

پ.ن:هیچ هایک سفریه که تو اون پول ترانسفر نمیدید . از راننده های جاده خاهش میکنین شما 
رو تا مقصد ببرن . پول هتل نمیدید ، از مردم محلی خواهش میکنین یک شب به شما اسکان بدن .
 اینجوری دوستای بیشتری پیدا میکنید و چیزای بیشتری یاد میگیرید و پولی هم خرج نمیکنید .

چند قاشق حرف منطقی

خواهر  من  کارمند بیمارستان دولتیه  .  کاملا  یادمه  اون  اوایل  استخدامش  ،  میگفت  مجروح تصادفی  

میآوردن و  چون  کسی  نبود  که  هزینه  ی  درمانش  رو  پرداخت کنه  ، بستریش  نمیکردن  .  همونجا 

 تو  اورژانس  جون میداد . میگفت چند  نفر رو  به چشم  دیده  بود  که پول  زایمان   طبیعی  رو  نداشتن  

و   بچشون  تو  شکمشون خفه شده بود  .  میگفت  کارگری رو دیدم که از  ساختمون  افتاده   بود و پول  

جراحی  پای  شکستش  رو  نداشت خانومش با اون حالت روحی وخیم افتاده بود این  در  اون  در  میزد 

 تو بیمارستان که کمک کنید شوهرم عمل شه .خواهــــــرم میگفت هر سری ما این موارد   رو   میدیدیم 

 اعصابمون کل  روز خراب میشد و  نمیتونستیم  کاری  انجــــــام بدیم .  الان خداروشکر با طرح سلامت

 دیگه ازینجور چیزا تو بیما رستان ها نمیبینیم . هزینه درمان خیلی کمتر شده . و واقعا اونی شده که رهبر 

میخواست " ماباید کاری کنیم که بیمار جز رنج بیماری ، رنج دیگری نداشته باشد "من آدم سیاسی ای 

نیستم . نه اصولگرا هستم نه اصلاح طلب . چون  از  هیچ  کدومشون  خیری   ندیدم . ولــــــــــی حالا که 

فکر میکنم میبینم درسته که تو این چـــــــــــــــــــــــــــهارسال گذشته  مردم  واقعا از لحاظ مالی  سختی 

 کشیدن  ،فقیر ها فقیر تر شدن ، ولی از حق نگذریم کار های مثبت زیادی هم انجام شده که  دردی رو  

 دوا نکرده ولی از بروز دردهای بیشتر جلوگیری کرده . به عقیده ی من ایران یک شبه خراب نشده که یک

 شبه آباد بشه  .   افتضاح هایی که تو هشت سال به وجود اومد، به هیچ وجه تو سـه سال خوب نمیشه . 

باید فرصت داد.نباید انتظار داشت همه چیز به یکباره حل بشه . هر کی این وعده رو میده ،  الکی میگه . 

 من خودم تو ایام  دولت  اخیر  واقعا  هیچ پیشرفتی نداشتم ،  خانوادمم همینطور . پس برای من نفعی  

نداره . فقط احساس وظیفه میکنم  بعـــنوان عضو کوچکی از جامعه نظرات خودم رو حداقل به گوش قشر 

هم سن خودم برسونم . درسته این دولت قصور و کاستی فراوانی داشته ولی کمی منصـــــف باشیم و 

چکشی نظر ندیم . /

پ.ن: نگاهی هم داشته باشیم به آزادی بیان تو دولت آقای روحانی ، چند رو پیش یه دانشجو انتقاد 

بسیار تندی از ایشون کردن که بعضی جاهاش منصفانه و درست نبود ، عکس العمل  ایشون و اینکه 

تاپایان به حرف دانشجو گوشدادند ، و هیچ اقدامات امنیتی صورت نگرفت من   رو خیلی    تحت تاثیر 

قرار داد . 

متشکرمم